X
تبلیغات
رایتل
جمعه 22 مرداد‌ماه سال 1389 @ 01:52 ق.ظ

تورو خدا دروغ بگو!

                                

 سلام اینو تو وبلاگ فریاد خوندم دوست داشتم تو وبلاگ منم باشه امیدوارم شمام به اندازه ی من ازش خوشتون بیاد! 

..............................................................................................................................

امروز با خدا نشسته بودم سر میز .چای و کیک خوردیم. خدا گفت چایت اناری نیست . و خندید. کیک را که جلویش گذاشتم  دست راستم را زیر چانه زدم .نگاهش کردم و گفتم:
 " بهم دروغ بگو .میخوام احساس کنم خوشبختم .خیلی خوشبخت ."
گفت:
" بهم اعتماد کن."
ترسیدم. نه زیاد. کمی ترسیدم.بعد پرسیدم:
"این دروغ بود؟"
دوباره گفت:
"بهم اعتماد کن."
دستپاچه گفتم:
" چایتون سرد میشه ."
پرسید:
"چرا بی قراری؟ "
گفتم:
" من؟! ... نه  خب فکر کردم چایتون.میخواین عوضش ... ؟"
بعد مثل همیشه گوشه ی لبهام جمع شد. چشمهام داغ شدند .بعد هم فنجان چایم را تار دیدم. پلک که زدم قطره اشکم در فنجان چای افتاد.
می دونستم نگاهم میکند. می دونستم بدجوری نگاهم میکند. شاید هم خیره شده بود. برای همین سرم را بالا نیاوردم. فقط  گفتم:
"بهم دروغ نگو."
بلند شد .فنجان چایم را برداشت و گفت:
"بهم اعتماد کن." وادامه داد : "برات عوضش میکنم."